تبليغاتX
ترانه باران

ترانه باران

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل مابانگاهی سرد پرپرمی شود.

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و مرگش خاموشی آن

بنگر در این فاصله چه کردی

گرما بخشیدی

یا سوزاندی

 

 

میدونی تلخ ترین اتفاق عشق چیه ؟

تو بخوای اونم بخواد ولی روزگار نخواد..

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:46 توسط mahsa| |

کاش آن لحظه که تقديم تو شد ، همه هستي من ، مي سپردم که مراقب باشي ، جنس اين جام بلور است ، و پر از عشقو غرور ، گربازيچه شود مي شکند.

 

زندگي جيره مختصري ست...  مثل يك فنجان چاي   و كنارش عشق است...    مثل يك حبه قند     زندگي را با عشق نوش جان بايد كرد.... سهراب سپهري

 

گاهی خدا آنقد صدایت را دوست داردکه سکوت می کندتاتوبارها بگویی خدای من.

 

زندگی
زندگی را باور کن همانگونه که هست
با همه ی دردهاورنجهایش
با همه ی شادیها و غمهایش
با همه ی شکستها وپیروزیهایش
ما میتوانیم صبور باشیم وصبورانه زندگی کنیم
میتوانیم از زندگی دیگران عبرت بگیریم
سعی کنیم همانطوری زندگی کنیم که هستیم
همیشه به فکر چیزهای نداشته نباشیم
کمی هم از چیزهایی که داریم استفاده ی درست بکنیم
ایمان داشته باشیم به فردایی بهتر
و به خاطر داشته باش که ما میتوانیم!!......

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:44 توسط mahsa| |

ماهی شده بود باورش

 تور اگه بندازن سرش

 میشه عروس ماهی ها

 شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود

 تور اگه بندازن سرش

 نگاه گرم ماهی گیر

 میشه نگاه اخرش ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:21 توسط mahsa| |

قدری صبور باش که این نیز بگذرد / این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد

آری بهار پشت زمین لانه کرده است / چیزی نمانده که پاییز بگذرد

گفتم کنار مردم نامرد زندگی ؟؟ / گفتی صبور باش که این نیز بگذرد . .
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:17 توسط mahsa| |


گلی از شاخه اگر می چینیم ، برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم
و ببوسیم و معطر بشویم ، شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان گل روید .

 

*****


ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم / زنده با عشقم ، اسر سود و سودا نیستم
عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم / رهرو گمگشته ای هستم که بینا نیستم


*****


بهترین نوع پاسخ به هر سوال? پاسخی است که مثل مینی ژوپ باشد!!! آنقدر بلند که همه مطلب را بپوشاند! و آنقدر کوتاه که جذابیت موضوع حفظ شود 


 
* * * * * *


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ، من نه عاشقم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید ، من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی میفهمد .


 
* * * * * *

 

تو آنجا ، من اینجا ، نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند ! 


 
* * * * * *

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد / عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد / گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی / جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد .


 
* * * * * *


بیستون کندن فرهاد نه کاری ست شگفت / شور شیرین به سر هرکه فتد ، کوه کن است .


 
* * * * * *


خاطره تنها مدرکی است که فراموشی را محکوم می کند ، پس بمان در خاطرم .


* * * *

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:18 توسط mahsa| |

تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست


مرگ پایان میدهد یک روز این کابوس را....

 


به سراغ من اگرمییایید،سخت وپیوسته بیایید،نهراسیدازاندیشه تنهایی

من...

صفحه تنهایی من شیشه ای نازک نیست،که زهرلرزش اشکی

ترکی برداردصفحه خاطرتنهایی من قطعه سنگی شده ازدردهزاران

اندوه...

درهراس پاییز..!!

 


کاش در کودکی هم راستش را می گفتند!!!


کاش می گفتند که:

 پینوکیوها نه دماغشان دراز می شود و نه آدم می شوند


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 17:49 توسط mahsa| |

مردها آخر جنبه هستند...

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: 

 این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند.

مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم..
لباس بهتر بپوشم،

قماربازی نكنم،  

در سهام سرمایه‌گذاری كنم   و

 حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم

و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست!  

مرد گفت:

 ولی حالا حس می‌كنم كه

 دیگر این زن در شان من نیست !!!
 مردها آخر جنبه هستند

 

 [******

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره..
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه ..من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی.
جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم !

 

******

 

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه ، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش میکنه.
وقتی میرسه خونه میبینه گربه هه از اون زودتر رسیده خونه!!! این کارو چند بار تکرار میکنه اما نتیجه ای نمیگیره...
یک روز گربه رو برمیداره میذاره تو ماشین بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و ... خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد زنگ میزنه خونه زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میگه : اون گربه ی کره خر خونس؟
زنش میگه : آره.
مرده میگه گوشی رو بهش بده من گم شدم!!!

*****

منطق و قانون

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟


استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.

 دانشجو ادامه داد: بسيار ‏خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم ‏در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.


‏استاد قبول ‏كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني ‏نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟


استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


‏بعد از مدتي استاد با بهترين ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
‏قربان شما 63 ‏سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي ‏نيست.


‏همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين ‏حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد ‏نه قانوني است و نه منطقي

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:13 توسط mahsa| |



در طول تاریخ نمی توانید مردی را بیابید که اسیر زن نشده باشد. ضرب المثل هندی



مامانم به من گفت:تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است. تیم آلن



افکار مردان اوج میگیرد و بالا میرود'همسطح زنانی که با آنها معاشرت میکنند.الکساندر دوما


بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند. کریستوفر مارلو


مردی بزرگ است که معایبش قابل شمارش باشد.ضرب المثل آمریکايی


*****
  

اگر بر آب روی، خسی باشی. اگر بر هوای بپری، مگسی باشی.دل به دست آر تا کسی باشی.

خواجه عبدا.. انصاری


 
*****

. ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست دل بریدن از بقییه دخترهاست!



*****

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند .




*****

 
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 17:54 توسط mahsa| |

 مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
و .....

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد !!

 

ه مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟...
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.
یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل.. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.
شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود

 

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندلي چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا

 

تعمير و نگهداري از كاخ سفيد بصورت يك مناقصه مطرح شد.
يك پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.
پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را نهصد  دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
 چهار صد دلار بابت تهيه مواد اوليه چهار صد  دلار بابت هزينه هاي كارگران و ... صد  دلار استفاده بنده.
پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 700 دلار اعلام كرد.
سی صد دلار بابت تهيه مواد اوليه  سی صد  دلار بابت هزينه هاي كارگران و ... صد  دلار استفاده بنده.
اما نوبت به پيمانكار ايراني كه رسيد بدون محاسبه و بازديد از محل به سمت مسؤل كاح سفيد رفت و در گوشش گفت: قيمت پيشنهادي من  دو هزارو هفتصد  دلار است!
مسؤل كاخ سفيد با عصبانيت گفت: تو ديوانه شدي، چرا دو هزارو هفتصد   دلار؟!
پيمانكار ايراني در كمال خونسردي در گوشش گفت: آرام باش ...
 هزار دلار براي تو ...... و هزار دلار  براي من ....... و انجام كار هم با پيمانكار مكزيكي.
و پيمانكار ايراني در مناقصه پيروز شد

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 11:3 توسط mahsa| |


جا برای من گنجشک زیاد است ولی

من به درختان خیابان تو عادت دارم


*****
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض/ پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت‎ ‎.


*****

روزگار استاد فراموشیست ، امیدوارم که تو شاگرد روزگار نباشی . . .

 
******

 آدم ها همه می پندارند که زنده اند. برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟. 

 * * * * *

اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی، چیزهایی را به خاطر بیاور که پول قادر به خریدن آنها نیست: با پول می توانی همسری زیبا داشته باشی اما عشقی زیبا هرگز، می توانی خانه ای مجلل داشته باشی اما آرامش هرگز، می توانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی اما علم هرگز، می توانی تخت خوابی رویایی داشته باشی اما خواب راحت هرگز..

 * ** *

زندگی چون قفس است، قفسی تنگ پراز تنهایی، و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان، و سپس بال و پر عشق گشودن، بعد از آن هم پرواز..

 * * * **

بهترین درسها را در زمان سختی آموختم و دانستم صبور بودن ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت
فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست و خندیدین یک نیایش است.

 

*****

قیمت خودکار 300 تومن. قیمت غلط گیر 800 تومن همیشه برای پاک کردن اشتباهات هزینه بیشتری باید پرداخت کرد

* * * * *

نگاه تو سیب است
و من نیوتنی بیچاره
بی خواب از کشف جاذبه . . .


* * * * *

تو همان لاله سرخی منم آن بلبل مست ، بودنت زندگی ام نبودنت مرگ من است.


* * * * *

خاطرات چوبهای خیسی هستند ، که با آتش زندگی ، نه میسوزند
و نه خاکستر میشوند . . .

* * * * *

گاهی خدا آنقد صدایت را دوست داردکه سکوت می کندتاتوبارها بگویی خدای من.

* * * *

در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد،
عشق ها می میرند، رنگ ها رنگ دگر می گیرند، و فقط خاطره هاست ، که چه شیرین و چه تلخ،
دست ناخورده بجا می مانند....

* * * * *

شخصی می گفت من شانزده سال دارم
یزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم باید بکویی شانزده سال را دیگر ندارم
راستی شما به جای سالهایی که دیگه ندارن چی دارین



*****


سخنان دکتر شریعتی

*دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند

*از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد!

*روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد.

*در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است!

*ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.

*مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی.

*بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه..

*زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.

*نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب می کنم.

*دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.!

*به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ، دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر میکنم.

. * * * * *

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 20:51 توسط mahsa| |

کاش به زمانی برمی گشتیم که تنها غم زندگیمان شکستن نوک مدادمان بود


هر زنی از سر هر مردی زیاد است



مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند.


 
در فراقت آهنگ قلبم درغم است / بی صدا می خندم اما روزگارم درهم است .



دلم دل نیست ، دریا نیست ، مرداب است

که موجی هم سراغش را نمی گیرد ، نه میل زیستن دارد نه می میرد
.




شاعر از کوچه مهتاب گذشت لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت ، نه که سرگشته نبود

سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود
.


 
این ابرهای کبود بغض گلوست بر ما دروغ رفته که تبخیر آبهاست .

 


در زندگی هرگاه از یخ خانه ساختی بر آب شدنش اشک مریز .

 

اگر روزی عاشق شدی قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن

این روزها چشم حسودها به دود اسپند عادت کرده است

.


در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است بیهوده مرنج .

 

نترسم که با دیگری خو کنی ، تو با من چه کردی که با او کنی ؟

هر که با احساس شد خواهد شکست این جواب سادگی است



شرط دل دادن ؟ دل گرفتنه ، وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل .



برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو


شب شکست ، پیمان شکست ، عهدی شکست ، قلبی شکست
از شکست هر شکستی بر دلم آهی نشست . . .


گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست



اگر خداوند آرزویی را در دل تو انداخت ، بدان که توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است .

 
اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد ، آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری می کنید ، می دانستید . (ابو علی سینا)



عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند ! عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای .

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 18:46 توسط mahsa| |

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت

 

شاد بودن بزرگ ترین انتقامیست که می توان از زندگی گرفت

 

خدایا من هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر

عمریست گرفته ای مبادا رها کنی.


 

تو مرجانی ، تو در جانی ، تو مروارید غلطانی

اگر قلبی صدف باشد ، میان آن تو پنهانی . . .



 

ما هرچی تلخی بود امتحان کردیم ولی دیدم هیچ چیز تلخ تر از ندیدنت نیست !


در طول تاریخ نمی توانید مردی را بیابید که اسیر زن نشده باشد. ضرب المثل هندی

 

اگر بر آب روی، خسی باشی. اگر بر هوای بپری، مگسی باشی.دل به دست آر تا کسی باشی.

 

زندگی چون نردبانی آهنی است ، روزی نیز این نردبان افتادنی است ، هرکسی کو بالاتر نشست ، استخوانش بیشتر خواهد شکست

 

دیدن لبخند کسانی که رنج میکشند ، از دیدن اشک هایشان دردناک تر است . .

 

افسوس که جوانی المثنی ندارد

 

مرا اینگونه باور کن :
کمی خسته  کمی تنها
کمی از یاد رفته  ٬کمی مغرور
کمی بی کس ٬ کمی گستاخ
کمی سر خوش
کمی..... کمی باور کردنم سخته !!؟؟

 

من همان قاب تهی خسته و بی تقصیرم که بی تو و تصویر دلت می میرم

 

گویند که مردمان غم دیوانه می خورند / دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد

 

من آدم
تو حوا
بیا
جهانی دیگر آغاز کنیم!
لبخند بزن
بگو سیـــــــــــــــــب...!



نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:28 توسط mahsa| |

چه كسي مي گويد:كه گراني شده است؟

دوره ارزانيست...!

دل ربودن ارزان،دل شكستن ارزان!

دوستي ارزان است،دشمنيها ارزان!

چه شرافت ارزان،تن عريان ارزان!

آبرو قيمت يك تكه نان!

و دروغ از همه چيز ارزانتر!

قيمت عشق چقدركم شده است...!!!

كمتر از آب روان!!!

و چه تخفيف بزرگي خورده،قيمت هر انسان...!!!

 

کلاغ قصه گردسفرازخودتکاند.

هنوزآرام نگرفته بود که کودک به خواب رفت

مادرگفت:قصه مابه سررسیدکلاغه به خونش نرسید

وکلاغ برآوارگی خودگریست وپرکشید.

 

هوا برفی ست...

برایم چای می اوری؟..

قند نمی خواهم.

می خواهم تلخ بنوشم.

مثل خاطراتت

 

ساکنان دربا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند

چه تلخ است قصه ی عادت...!!!...

 

در دشمنی  دورنگی  نیست کاش  دوستان  هم  در موقع  خود  چون  دشمنان  بی ریا  بودند .  

 

پرتقال های نارنجی را نخورید.

آنها ادامه ی غروب..

ادامه ی دلتنگی ی خورشیدند....

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:38 توسط mahsa| |

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

 

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

 

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

 

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

 

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

 

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

 

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

 

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

 

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم م

ی توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

 

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

 

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

 

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

 

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

 

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد



آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی


 




 

حمـاقـت کـه شاخ و دُمـ نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـَن کـهـ

اینقــدر میــرومـ تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردَمـ چـون

دلـتنـگـت مــی شــومـ!!

 

راز یک زوج خوشبخت

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم  خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:44 توسط mahsa| |

  

چرا گرفته دلت مثل انكه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال میكنم

دچار ان رگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهی كوچك دچارابی دریای بیكران باشد.

چه فكر نازك غمناكی...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

این روزها  آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست
که رخت های دلتنگیم را
فرصتی برای خشک شدن نیست

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دو نیمه می کنیم
نیمه‌ای از آن برای تو
نیمه‌ی دگر برای من
بعد ...
نیمه ها هم از میان ، دو پاره می شوند
پاره‌ ای از آن برای روح
پاره‌ی دگر برای تن ...

“حسین منزوی"

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس .

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ماهی ها چقدر اشتباه میکنند ......

قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند؟؟؟؟

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد....

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديك ، گل سراسيمه ز وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد

و گل از مرگ رهيد

صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام....

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خندیدن، خوب است قهقهه، عالی است گریستن، آدم را آرام می کنداما…...لعنت بر بغض

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گرچه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد، آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شبی نیست که آهم به ثریا نرسد / از چشم ترم آب به دریا نرسد / میمیرم از این غصه که آیا روزی / دیدار به دیدار رسد یا نرسد 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روزگار چون گرگ پیری پر بلاست / طعمه اش واماندگان از گله هاست

دوری از یاران مکن ای باوفا / گرگ دوران در کف این لحظه هاست . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل ز تن بردی و در جانی هنوز / دردها دارم تو درمانی هنوز

ملک دل کردی خراب از تیغ ناز / اندر این ویرانه سالاری هنوز . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
عاشقت شدم!
از کجا باید می‌فهمیدم مسافری؟

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گر تو یارم نشوی آخر خرداد من است / فکر بی تو شدنم دشمن بنیاد من است 

تا زمانی که تو شیرینی و دوری ز دلم / رنگ خون بر جگر این دل فرهاد من است . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نگاه کن! آن دور دستها ... یکی تنها به انتظار ایستاده
لبخندی عاشقانه را !
دستی برایش تکان بده
تا بشکند حصار سنگی تنهایی اش!

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ويليام شکسپير : چيزي که زن دارد و مرد را تسخير مي کند ، مهرباني اوست ، نه سيماي زيبايش !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق عینک سبزی است که با ان انسان کاه را یونجه میبیند.     مارک تواین

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست ،ور نه با یک استخوان صد سگ رفیقت میشوند.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سکوت میکنم سکوت رضایت نیست حجمی بزرگ از فریاد است که بستری برای حضور نیافته.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

لحظه ها خاطره اند...زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ازدواج سه دوره است در شش ماه اول  مرد میگوید و زن میشنود در شش ماه دوم زن میگوید و مرد میشنود در بقیه ی عمر هر دو میگویند و همسایه ها میشنوند.

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرامتر سکوت کن صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد.

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:58 توسط mahsa| |

 اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

 
 
 

انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي

 

 

آلبرت انيشتين ،پدر علم رياضي، گفته:

زن و رياضي از يك نظر درست شبيه به هم هستند: چون هيچ كدامشان را به آساني نمي توان درك كرد!!!!!!!!!!

 

 

 

آیا می خواهی فلسفه نگاهم را بدانی؟فلسفه ای پوچ و بی معنا, بدون دریغ فلسفه ایی که حتی فکر کردن به آن هم مصور نخواهد شد.نگاهم را به درون خالیم دوخته ام نگاهی بی فرجام!من این بار نگاه کردم اما تو لبخند نزدی.شاید نگاهم خالی بود, بی هیچ , بی معنا شاید نگاهم صدایی نداشت که تو نشنیدی!باید بلند بلند نگاه کنم, بی هیچ تردیدی!لبخندت را می شناسم گرچه تهی شده ست!بی تو می مانم! تا ابد به انتظارت!وقت تمام شدنیست! بیاندیش!کاش بودی و می دانستی!کاش توجه نگاهم را نمی شکستی....آری بلند شو و به من لبخند بزن,شاید تصویر نگاهم کمرنگ است رنگ ببخش, نقاشیش کن!من تو را می خوانم من با تو می مانم هرچند تو رفتنی هستی....

 

 

آرزو دارم زندگی ام ، اشکی باشد و لبخندی
اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد ؛
اشکی که با آن شریک اندوه دل سوختگان گردم ؛
و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی ام باشد

 

 

 

من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آنکه تو بدانی وچه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم شاید راز نگاه گنگم

را بفهمی اما افسوس...

حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی

چه ملتمسانه

دیدارت را آرزو می کنم

 

 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را،از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:29 توسط mahsa| |

 

مرد ها در چار چوب عشق  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن   احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده   پست تر از یک سگ ولگرد عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد   به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید! و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند .دکتر علی شریعتی

 

 

قلب ما آدما مثل یه کلبه قدیمیه،گرم و دنج
هروقت مسافری به ماسر میزنه
کلبه رو واسش چراغونی میکنیم
بهش عادت می کنیم و دل میبندیم و اینو از یاد میبریم که
مسافر برای رفتن به کلبه ما اومده

 

 

بگو،به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانیست که نام مرا می شناسد.

بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه ی پنجره ی قلبت نقاشی می کنی.

بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت.

به شهر دلتنگی  صدایم کن.

 

 

تو برو پیچک من که دل کوچک من، ناز چشمان تو را می فهمد.

درد ماسیده ز لبخند تو را می داند، حرف نا گفته ی لب های تو را می خواند

تو برو پیچک من تا من شب زده از پشت غبار اندوه، رفتنت را به دلم هدیه دهم

با دو چشم تر و بارانی خود، اشک دل خسته ی چشمان تو را بوسه زنم

تو برو پیچک من فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن

روی پیشانی من هیچ نیست، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

پس برو پیچک من ، پیش گلدان جدیدت خوش باش

منم اینجا با غمت می پوسم، توی تنهایی خود، بی خیال دنیا

 

 

امشب بوي باران تازه است ... التماس گريه بي اندازه است ... تازگي ها شب برايم آشناست ... من و شب هستيم.... غم هم پيش ماست ... مي نويسم گاه زيبا گاه زشت... مانده ام در لابلاي سر نوشت ... روز از گنجايش غم خالي است... شب براي گريه هايم عالي است

 

 

تمام عمر بستيم و شکستيم .. به جز بار پشيماني نبستيم... جواني را سفر کرديم تا مرگ... نفهميديم به دنبال چه هستيم... عجب آشفته بازاريست دنيا... عجب بيهوده تکراريست دنيا.. ميان آنچه بايد باشد و نيست... عجب فرسوده ديواريست دنيا

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 19:27 توسط mahsa| |

  می گویند:

  باد آورده را باد می برد اما...

 تو که با پای خودت آمده بودی!!!

 

 روزی خواهم سوزاند ...خودم را نمی گویم دلم را می گویم!!!

  دلم را می سوزانم ...

 به حال قاصدکی که نمی داند:

  قصه ی این همه تنهایی را

  به کجا خواهد برد ؟

 

چه شباهت متفاوتی بین ماست.

من دلشکسته ام، تو دل شکسته ای!!

 

قوانین علم رابرهم زده ای!

نبودنت وزن دارد!....

تهی... اما سنگین!

 

برگشتنت همان قدر محال است

که خیال می کردم رفتنت..

 

حالا که فرقی نمی کند کنارت ایستاده باشم یا نه!؟
بگذار همه چیز را از وسط قیچی کنم
تا تو...
در نیمی باشی
و من ...
در نیمی دیگر
راستی ...
با دستی که روی شانه ات جا گذاشته ام چه می کنی؟!

 

آنقدر سكوت را نعره زدم كه لال شدم

آنقدر تنهایی را در آغوش كشیدم كه بازوانم در هم فرو رفت 

آنقدر در میان آشنایان غریب ماندم كه گم شدم

 

نه از قبیله ابرم ، نه از تبار کویرم ، که بی بهانه بگریم و بی ترانه بمیرم ، دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم که از نسیم پرنده سراغی از تو بگیرم

 

 آنکه سودا زده ی چشم تو بوده ست منم / وانکه از هر مژه صد چشمه گشوده ست منم / آنکه خواب خوشم از دیده ربوده ست تویی / آنکه چون آه به دنبال تو بوده ست منم .

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 20:39 توسط mahsa| |

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم . کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم

 

 

غمهایت نصیب آتش ، وجودت برقرار و آباد، ۴شنبه سوری مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 13:2 توسط mahsa| |

فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم بی فایده است  زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی   برای آنها نیست . . .  گوته 

 

زندگي جيره مختصري ست...  مثل يك فنجان چاي   و كنارش عشق است...    مثل يك حبه قند     زندگي را با عشق نوش جان بايد كرد.... سهراب سپهري

 

 در سوگِ رفتن تو، آيينه ها شكستند     غمگين ترين غزل ها، در سينه ها شكستند    رسمِ زمانه اين است، اي دل! چه مي توان كرد؟   با سنگِ بي وفايي، بي كينه ها شكستند

 

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاپ کرد  سنگ غرق شود نه انکه تو متلاطم شوی

 

گفتمش نقاشی را نقشی بکش از زندگی    با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

روزگارا,   که چنین سخت به من می نگری,   باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,   گرچه دلگیرم از دیروزم, گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,   لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست   زندگی باید کرد....!

 

اگر در کاری موفق شوی   دوستان دروغین و دشمنان واقعی  بدست خواهی آورد .

 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی  

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .

 

برنده میگوید مشکل است اما ممکن  

بازنده میگوید ممکن است اما مشکل .

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9:39 توسط mahsa| |

به یارو میگن می دونی داداشت اچ ای وی داره؟میگه نه بابا اون که تا دیروز جی ال ایکس داشت.

 

از یکی می پرسن چرا معلم شدی؟میگه من به سه دلیل این شغل رو انتخاب کردم تیر مرداد شهریور

 

یارو از طبقه صدم یه ساختمان می پره پایین ،به طبقه پنجاهم که میرسه میگه الحمدالله که تا اینجاش که به خیر گذشت.

 

به غضنفر میگن تولدت مبارک میگه ممنون تولد شماهم مبارک.

 

یکی بچش روز بعد عید فطر به دنیا میاد اسمشو میزاره پست فطرت!

 

غضنفر تو اتش سوزی میمیره . پزشکها میگن علت مرگ ده در صد سوختگی نود در صد کوفتگی

میرن تحقیق میکنن میبینن دوستاش با بیل اتیش رو خاموش کردن.

 

غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد میزنه حالا من خر من نفهم ،اخه مگه شما اینجا رودخونه میبینین پل زدین روش؟

  

نصیحت غضنفر به زنش :هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب تو سرش ....بی تفاوت از کنارش رد شو این کار از صد تا فحش براش بدتره !

 

به غضنفر میگن تو که روزه نمیگیری پس چرا سحری میخوری؟می گه نماز که نخونم ،روزه که نگیرم ،سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟

 

میدونید معنی بوق ماشین عروس چیه؟میگه دیدید داد دیدید داد اونیکه یه روز نمیداد دیدید داد دیدید داد داد داد دیدید داد

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:45 توسط mahsa| |

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .

نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی .
دوستار تو
بابی 
 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده .
بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی 
 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.  

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده....!!

 

نرنجم که با دیگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:45 توسط mahsa| |

۱) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

 

                           

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:42 توسط mahsa| |

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ...  

 

انگشتت را

هر جای نقشه خواستی بگذار

فرقی نمی کند

تنهایی من

عمیق

ترین جای دنیاست

و انگشتان تو هیچ وقت

به عمق فاجعه

پی نخواهد برد

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 20:28 توسط mahsa| |

زندگی زیباست زشتی های ان تقصیر ماست در مسیرش هر چه نازیباست ان تدبیر ماست زندگی اب روان است روان میگذرد انچه تقدیر من و توست همان میگذرد.

 

به سه چیز تکیه مکن ،غرور،دروغ،عشق ادم با غرور میتازد ،با دروغ میبازد،وبا عشق میمیرد.   دکتر شریعتی

 

هر کی دلتو شکوند صداشو در نیار یه روز دلش میشکنه صداش در میاد.

 

کاش به زمانی برمیگشتم که تنهاترین غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود.

 

گر مذهب مردمان عاقل داری یک دوست بسنده کن که یک دل داری.

 

همه دنیا رو نامردا گرفتن              وفا رو از شما مردا گرفتن

خبر اومد که مجنون رو پریشب                با سه تا لیلی گرفتن

 

تو اگر میدانستی ککه چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 11:59 توسط mahsa| |

 نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است

مپندار که از یاد تو را خواهم برد من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد

زیراین سقف کبودزیراین شعله سنگین سکوت اگراز یادتویادی نکنم میمیرم


بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 

همچون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را

در سبز کردن زندگی جبران بکن...

 

 دل فروشان دل به بازار رفاقت میبریم

هرچه داریم میفروشیم و رفاقت میخریم

 

... تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را (امام علی علیه السلام)


پیامبر اکرم (ص) می فرماید:چشمی که هیچ گاه نمی گرید ...از سختی دل است/ سختی دل...از بسیاری گناه است /بسیاری گناه...از بسیاری آرزوهاست /بسیاری آرزوها...از فراموشی مرگ است /فرامشی مرگ...از دل بستن به مال دنیاست ...دل بستن به مال دنیاسر چشمه ی تمام خطاهاست


بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می کوبد رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش . . .
   


 در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز، چه توان كرد كه سعي من ودل باطل بود.

 

 حسرتى گربه دلم هست همان دوري توست،
من پرستوى خزان ديده و خاموش توام



 اى كاش خدا از تو بگيرد
هر آنچه كه خدا را از تو مى گيرد.

 

هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت / کاش می گفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت . ..

. . .
تو دنیا از ۳ آهنگ خوشم نمیاد بشنوم ! صدای کودکی را از بی مادری ، صدای مجرمی را از بی گناهی ، صدای عاشقی را از جدایی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:14 توسط mahsa| |

زندگی را تو بساز، نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف. زندگی یعنی جنگ تو بجنگ، زندگی یعنی عشق، تو بدان عشق بورز. آسمانی فکر کن و زمینی زندگی کن این یعنی سعادت و بدان هر جا محبت باشد خداوند هم هست

 

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد ،

 تا همیشه بگویم همین دیروز بود

 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

 

من گمان میکردم "رفتنت ممکن نیست

 رفتنت ممکن شد:باورش ممکن نیست

تو نمیدانی نه که چه دردی دارد

 خلاء جای تورا حس کردن

و همین درد همه جان مرا میکاهد

تو نمیدانی نه.....

 

کاش آن لحظه که تقديم تو شد ، همه هستي من ، مي سپردم که مراقب باشي ، جنس اين جام بلور است ، و پر از عشقو غرور ، گربازيچه شود مي شکند.

 

گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه،نه اینکه نباشی تا نبودنت عادت شه

 

تو مپندار که از یاد تورا خواهم برد،من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد.

 

 سراغم را نمیگیری چه شد افتادم از چشمت؟منم فانوس لبخندت غرورت،گریه ات، چشمت.اسیرم،.خسته.ام، از زندگی سیرم مرا دریاب بی تو میمیرم.

 

میدونید فرق آموزگار با روزگار چیه؟ آموزگار اول درس می ده بعد امتحان میگیره ولی روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 16:33 توسط mahsa| |

غضنفر میره بالای درخت چنار میگن چی کار میکنی؟ میگه دارم توت می خورم میگن الاغ اون درخت چناره!میگه الاغ خودتی توت تو جیبمه

 

ریاضیات عشق

یک مرد زیرک یک زن زیرک=روابط عاشقانه

یک مرد زیرک یک زن ابله=ماجرای جنسی

یک مرد ابله یک زن زیرک=ازدواج

یک مرد ابله یک زن ابله=آبستنی

 

میدونی شباهت یه دختر خوب با دایناسور چیه؟

اینکه نسل هر دو منقرض شده

میدونی شباهت یه پسر خوب با پری دریایی چیه؟

نبوده و نیست و وجود نداشته همش افسانست

 

دعای خانم ها: خدایا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم، صبر بده تا تحملش کنم، اما قدرت نده که میزنم لهش میکنما!

 

 يارو ميره سمعک بخره، فروشنده ميگه: همه جورشو داريم، 1000 تومني تا 1000000 تومني.
يارو ميگه: 1000 تومني اش چه جوري کار ميکنه؟
فروشنده ميگه: اين اصلا کار نميکنه فقط چيزي که هست وقتي مردم اينو ميبينن، بلندتر حرف ميزن

 

 به غضنفر میگن: چی شد مامانت مرد ؟
میگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد...
میگن افتاد مرد ؟ میگه: نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکـ.ست افتاد.
بهش میگن اون موقع مرد؟؟
میگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد.
میگن:خوب این دفعه مرد ؟ غضنفر میگه: نه بعد افتاد رو سقف گاراژ، سقف خراب شد!
بهش میگن:حتماً ایندفعه مرد ؟
میگه:بازم نمرد، دیدیم داره کُلّ خونه خراب میشه، با تفنگ زدیمش

 

 

پسره غضنفر به باباش میگه:بابا پنکه سقفیمون خراب شده.پدره میگه:وقتی 20 نفری میخوابید زیرش میخواید خراب نشه!!!

 

غضنفر میره مزرعه میخره 3سانتی متر در 10 کیلو متر

میگن این چه زمینیه چی می خوای بکاری؟

میگه به امید خدا ماکارونی

 

یارو میره خاستگاری،دختره سیبیل داشته.بهش میگه چرا سیبیل داری؟دختره میزنه زیر گریه،یارو می خواد دلداری بده میگه:مرد که گریه نمی کنه    

                          

بزرگترین نفرین آن است که همه چیز را تجربه کنی.

ز مرگم هیچ نمیترسم از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد

هر کسی بوسه ستاند ز لب یار کسی بی گمان دست در آغوش نگارش ببرند

شمع  می سوزد و پروانه به دورش نگران    ما که می سوزیم و پروانه نداریم چه کنیم

دریای بیکران باشی یا گودال آبی کوچک فرق نمیکند زلال باشی آسمان در تو پیداست.

زمان غارتگر عجیبیست همه چیز را از بین میبرد جز حس دوست داشتن.

گناهی که پشیمانی بیاورد بهتر از عبادتی است که غرو ر بیاورد.

 در قرض دادن به دوستان احتیاط کن مبادا هر دو را از دست بدهی

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد  دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

بر نیاید این دو کار از این دو فرد، مردی ز نامرد و نامردی ز مرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 23:32 توسط mahsa| |

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لورای عزيز، متأسفانه ديگر نمیتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام!!!
و می دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
مرا ببخش و عکسی که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
.
.
.
.
دختر جوان رنجيـده خاطراز رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند ... او همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان !!!!

 

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
 
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .»


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
 
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »

 

 

يك فيلسوف مى گويد:

‌وقتي من به دنيا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود يعني سنش ۳۰ برابر من بود

ووقتي من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شديعني ۱۶ برابر من

ووقتي من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد يعني ۱۱ برابر من

ووقتي من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد يعني ۷ برابر من

ووقتي من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد يعني ۴ برابر من

ووقتي من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد يعني ۳ برابر من

ووقتي من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد يعني ۲ برابر من

مي ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 23:17 توسط mahsa| |

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست

 

 

لا لا      لا لا

بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب می نویسه

یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس

یکی پلکاش تو خوابم خیس خیس

 

 

شب که می شود

نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم

و شجاعت خود را زیر سوال می برم ...

دوام می آورم تا فردا ؟؟؟

 

 

هرکس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا و دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:22 توسط mahsa| |

Design By : nightSelect.com