واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی قصه داری واشــــک
میریزی برات اشــک میریزه..... برای کسی غمکین باش که در
غمت شریکه ....عاشقه کسی باش که دوستت بداره
اینو همیشه به یاد داشته باش
واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی قصه داری واشــــک
میریزی برات اشــک میریزه..... برای کسی غمکین باش که در
غمت شریکه ....عاشقه کسی باش که دوستت بداره
اینو همیشه به یاد داشته باش
زن عشق مي کارد و کينه درو مي کند....
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...
مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي....
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج کني...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي کني...
او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد...
او بي خوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود ،
ميميرد و نامش برای همیشه از حافظه زمان پاک می شود...
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميكنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي كه دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محكم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري,
آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميكنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد.
در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد, يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !