گریه در چشمان  من طوفان غم دارد

ولی لبخند بر لب می زنم

تا کسی نداند راز من

           

دیگر خنده معنایی ندارد فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن

 

   یارو نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش می کنن و یارو اول یه پنج دقیقه ای مبهوت به سؤالا خیره میشه . بعد یه پنج تومنی از جیبش در میاره شروع می کنه تند تند شیر یا خط کردن و پاسخ نامه رو پر میکنه . بعد 50-40 دقیقه مراقب میبینه یارو خیس عرق شده و مرتب یه سکه رو میندازه بالا و زیر لب فحش میده . میره جلو می پرسه داری چیکار میکنی؟ یارو می گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک میکنم

                           

 

   دو نفر داشتن تو يه ماشين بمب كار ميذاشتن يكيشون به اون يكي ميگه: اگه اين بمب الان منفجر شه چي كار كنيم؟ اون يكي ميگه نگران نباش من يكي ديگه دارم

 

                               

  بچه ترکه از پدرش مي‌پرسه: بابا، ماه نزديك‌تره يا اصفهان؟ ترکه ميزنه پس گردنش و ميگه: آخه پدرسگ، معلومه ديگه، مگه تو از اينجا ميتوني اصفهان رو ببيني

 

 

در جوانی غصه خوردم کسی یادم نکرد

                              درقفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

                             آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نگاهم کن

           که من محتاج آن چشمان دلتنگم

                   بگو با من دوباره راز هستی را که من بی تو

                          به یک دنیا شقایق دل نمی بندم 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

دلم تنگ است این شب ها یقین دارم که می دانی...  

                   صدای غربت تن را از احساسم تو می خوانی            

                             شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین 

 

 

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بیمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین وچشمش به خراشیدگی كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود پدر دوستت دارم

زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

دکتر علی شریعتی

رنگ و رخسار مرد و نامرد یکی است

باید آنقدر بگردی تا بدانی مرد کیست

 

 

 

من آن ابرم که می خواهد ببارد 


 دل تنگم هوای گریه دارد


 دل تنگم غریب این در و دشت


 نمی داند کجا سر می گذارد

من که در پیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت ، لااقل موقع رفتن بسپار ابر جای تو ببارد به سرم ، ماه جای تو بتابد به شبم و سرانگشت بزند گاهگاهی به دلم ، شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد ببرم !

 

 

آسمان جای عجیبیست نمیدانستیم / عاشقی کار غریبیست نمیدانستیم

عمر مدیون نفس نیست نمیدانستیم / عشق کار همه کس نیست نمیدانستیم .

 

 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستات رو بگیرم تو چشمات خیره بشم ...
دوستت دارم رو بر لبام جاری کنم ... منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بشینم و سر رو شونه هات بذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق بریزم... منتظر لحظه ی مقدس که تو رو در آغوش
بگیرم ..بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم رو به تو هدیه کنم ...اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم...

 

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو مارا بس است...

آدمها برای هم مثل کتاب می مونند وقتی به آخر کتاب می رسند میرن سراغ

یکی دیگه یادمان باشد یکدیگر رو زود ورق نزنیم...

 

 

زندگی غمکده ای بیش نبود

 سهم ما جز غم و تشویش نبود

 به کدام خاطره اش خوش باشیم

 که کدام خاطره اش نیش نبود

گر به دولت برسی مست نگشتی مردی.
گر به نکبت برسی پست نگشتی مردی.

 

 

گر به دولت برسی مست نگشتی مردی.
گر به نکبت برسی پست نگشتی مردی.

گاهی که دلم ازاین آن وزمین وزمان میگیره نگاهم رابه سوی تووآسمون میگیرم وآنقدرباتودرددل میکنم

 تاکم کم چشمهایم باابرهای بهار مسابقه می گذارد وپس از اون که قلبم سبک میشه تومی آیی وتمام

فضایی دلم راپرمیکنی آن وقت دیگرآرام میشم واحساس میکنم هیچ چیز نمیتونه مراازپای دربیاره چون تو

 رادرقلبم دارم...

می دونی بدترین درد دنیای ما آدم ها چیه؟

اینکه بفهمی پناه لحظاتت یه پناه گاه دیگه داره...

 

ღ★ღ زندگی آب روان..روان می گذرد............ دوستی آتش جان است.. گران می گذرد ღ★ღ

امروز تنها به تو می اندیشم.......
غافل از آنکه تو تنها نبودی..........
افسوس که فرصتی برای فریاد نیست.........
پس آهسته باید رفت.....
آهسته باید مرد.....