مرد ها در چار چوب عشق  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان  تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن   احساس می کنند مردند.  تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده   پست تر از یک سگ ولگرد عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد   به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان  آفرید! و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند .دکتر علی شریعتی

 

 

قلب ما آدما مثل یه کلبه قدیمیه،گرم و دنج
هروقت مسافری به ماسر میزنه
کلبه رو واسش چراغونی میکنیم
بهش عادت می کنیم و دل میبندیم و اینو از یاد میبریم که
مسافر برای رفتن به کلبه ما اومده

 

 

بگو،به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانیست که نام مرا می شناسد.

بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه ی پنجره ی قلبت نقاشی می کنی.

بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت.

به شهر دلتنگی  صدایم کن.

 

 

تو برو پیچک من که دل کوچک من، ناز چشمان تو را می فهمد.

درد ماسیده ز لبخند تو را می داند، حرف نا گفته ی لب های تو را می خواند

تو برو پیچک من تا من شب زده از پشت غبار اندوه، رفتنت را به دلم هدیه دهم

با دو چشم تر و بارانی خود، اشک دل خسته ی چشمان تو را بوسه زنم

تو برو پیچک من فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن

روی پیشانی من هیچ نیست، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

پس برو پیچک من ، پیش گلدان جدیدت خوش باش

منم اینجا با غمت می پوسم، توی تنهایی خود، بی خیال دنیا

 

 

امشب بوي باران تازه است ... التماس گريه بي اندازه است ... تازگي ها شب برايم آشناست ... من و شب هستيم.... غم هم پيش ماست ... مي نويسم گاه زيبا گاه زشت... مانده ام در لابلاي سر نوشت ... روز از گنجايش غم خالي است... شب براي گريه هايم عالي است

 

 

تمام عمر بستيم و شکستيم .. به جز بار پشيماني نبستيم... جواني را سفر کرديم تا مرگ... نفهميديم به دنبال چه هستيم... عجب آشفته بازاريست دنيا... عجب بيهوده تکراريست دنيا.. ميان آنچه بايد باشد و نيست... عجب فرسوده ديواريست دنيا

  می گویند:

  باد آورده را باد می برد اما...

 تو که با پای خودت آمده بودی!!!

 

 روزی خواهم سوزاند ...خودم را نمی گویم دلم را می گویم!!!

  دلم را می سوزانم ...

 به حال قاصدکی که نمی داند:

  قصه ی این همه تنهایی را

  به کجا خواهد برد ؟

 

چه شباهت متفاوتی بین ماست.

من دلشکسته ام، تو دل شکسته ای!!

 

قوانین علم رابرهم زده ای!

نبودنت وزن دارد!....

تهی... اما سنگین!

 

برگشتنت همان قدر محال است

که خیال می کردم رفتنت..

 

حالا که فرقی نمی کند کنارت ایستاده باشم یا نه!؟
بگذار همه چیز را از وسط قیچی کنم
تا تو...
در نیمی باشی
و من ...
در نیمی دیگر
راستی ...
با دستی که روی شانه ات جا گذاشته ام چه می کنی؟!

 

آنقدر سكوت را نعره زدم كه لال شدم

آنقدر تنهایی را در آغوش كشیدم كه بازوانم در هم فرو رفت 

آنقدر در میان آشنایان غریب ماندم كه گم شدم

 

نه از قبیله ابرم ، نه از تبار کویرم ، که بی بهانه بگریم و بی ترانه بمیرم ، دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم که از نسیم پرنده سراغی از تو بگیرم

 

 آنکه سودا زده ی چشم تو بوده ست منم / وانکه از هر مژه صد چشمه گشوده ست منم / آنکه خواب خوشم از دیده ربوده ست تویی / آنکه چون آه به دنبال تو بوده ست منم .