من بودم و اون  از  یه لبخند شروع شد:

 گفتم دوست گفت دوست گفتم دوست دوست گفت باشه دوست دوست

گفت تا کجا تا چه وقت گفتم تا نداره گفت تا زمان مرگ گفتم نه  نه  نه  نمی خوام

تا داشته باشه گفتم برای همیشه گفت باشه  گفت واسه دوستیمون یه نشونه

بذاریم گفتم شکلات هر وقت همدیگر رو ببینیم به هم شکلات بدیم گفت باشه

از اون روز به بعد هر وقت همدیگر رو میدیدیم به هم شکلات می دادیم

من درجا شکلات رو باز می کردم و می خوردم اون بهم می گفت شکمو

نخور من میگفتم دوست دارم اما اون یه صندوقچه داشت که همیشه

شکلاتاش رو توی اون می ذاشت بهش می گفتم چرا نمی خوریش می گفت

 تموم می شه بهش می گفتم بی خیال بخورش میگفت نه تو دوست شکموی

 منی یه سال گذشت دو سال سه سال  5 سال 10 سال 15 سال گذشت

حالا اون بزرگ بزرگ شده امروز اومده برای خداحافظی می خواد بره

می گه که زود می یاد امامن باورم نمی شه  یادش رفته که برام شکلات بیاره

 اما من یادم نرفته شکلات رو دادم بهش اونم زود باز کرد و خوردش حتی یادش

 رفته بود که صندوقچه رو با خودش بیاره من بهش نگاه کردم و اونم خیلی راحت

 خداحافظی کرد و رفت .............