مرد مسنی که دسته گل زیبایی در دست داشت ، سوار بر اتوبوس شد و کنار مرد جوانی نشست . مرد جوان به گلها نگاه کرد و گفت : (( این گلها هدیه روز عشق است که می خواهی به کسی بدهی؟ )) گفت ))  بله )) و ساکت شد .

پس از چند دقیقه، پیرمرد متوجه شد که جوان به گلها خیره مانده است، از او پرسید : (( نامزد داری ؟ ))

جواب داد : (( بله. الان دارم به دیدن او می روم و می خواهم کارت تبریکی به او بدهم )) پس از 10 دقیقه سکوت ، زمانی که پیرمرد بلند شد تا از اتوبوس پیاده شود ، دسته گل را در دست مرد جوان گذاشت و گفت (( من مطمئنم که همسرم می خواهد این گلها را به تو بدهم و به او خواهم گفت : که آنها را به تو دادم . )) سپس با عجله از اتوبوس پیاده شد .

مرد جوان از پشت پنجره نظاره گر پیرمرد بود که وارد گورستان شد