اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

 
 
 

انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي

 

 

آلبرت انيشتين ،پدر علم رياضي، گفته:

زن و رياضي از يك نظر درست شبيه به هم هستند: چون هيچ كدامشان را به آساني نمي توان درك كرد!!!!!!!!!!

 

 

 

آیا می خواهی فلسفه نگاهم را بدانی؟فلسفه ای پوچ و بی معنا, بدون دریغ فلسفه ایی که حتی فکر کردن به آن هم مصور نخواهد شد.نگاهم را به درون خالیم دوخته ام نگاهی بی فرجام!من این بار نگاه کردم اما تو لبخند نزدی.شاید نگاهم خالی بود, بی هیچ , بی معنا شاید نگاهم صدایی نداشت که تو نشنیدی!باید بلند بلند نگاه کنم, بی هیچ تردیدی!لبخندت را می شناسم گرچه تهی شده ست!بی تو می مانم! تا ابد به انتظارت!وقت تمام شدنیست! بیاندیش!کاش بودی و می دانستی!کاش توجه نگاهم را نمی شکستی....آری بلند شو و به من لبخند بزن,شاید تصویر نگاهم کمرنگ است رنگ ببخش, نقاشیش کن!من تو را می خوانم من با تو می مانم هرچند تو رفتنی هستی....

 

 

آرزو دارم زندگی ام ، اشکی باشد و لبخندی
اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد ؛
اشکی که با آن شریک اندوه دل سوختگان گردم ؛
و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی ام باشد

 

 

 

من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آنکه تو بدانی وچه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم شاید راز نگاه گنگم

را بفهمی اما افسوس...

حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی

چه ملتمسانه

دیدارت را آرزو می کنم

 

 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را،از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست