کلاغ قصه گردسفرازخودتکاند.
هنوزآرام نگرفته بود که کودک به خواب رفت
مادرگفت:قصه مابه سررسیدکلاغه به خونش نرسید
وکلاغ برآوارگی خودگریست وپرکشید.
هوا برفی ست...
برایم چای می اوری؟..
قند نمی خواهم.
می خواهم تلخ بنوشم.
مثل خاطراتت
ساکنان دربا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند
چه تلخ است قصه ی عادت...!!!...
در دشمنی دورنگی نیست کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند .
پرتقال های نارنجی را نخورید.
آنها ادامه ی غروب..
ادامه ی دلتنگی ی خورشیدند....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:38 توسط mahsa
|