همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
ازهمان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیایی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
روزگاریست که همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند
گرگهایی که لباس پدری میپوشند
انچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند
عشق را همه با دور کمر میسنجند
خب طبیعیست که یک روز به پایان برسد
عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد
صداقت؟…. یادش گرامى
غیرت؟….. به احترامش یک لحظه سکوت
معرفت؟….. یابنده پاداش میگیرد
مرام؟….. قطعه ی شهدا
عشق؟ ….. از دم قسط
واقـــعـــ ـا به کــــــجــ ـــــا چــــنــــ ـیـــــــن شـــــتـــ ــابـــــا ن؟؟؟
نعره های هیچ شیری
خانه چوبی را خراب نمیکند, من
از سکوتِ موریانه میترسم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 23:32 توسط mahsa
|